تبليغاتX
به نام خداوند صبح و سلام
 

به نام خدا

 

به هنرمندان و فرهنگیان بسیجی و برادرم محمود احمدی نژاد

 

« ني نامه‌ي بيداري »

دیروز گذشتیم و چه پیروز گذشتیم

از آن همه شب با نفس روز گذشتیم

گفتند تمام است و نشستند که والنّون

گفتند تمام است ونشستند دگرگون

دشمن ولی از جنگ به جنگ دگر آمد

هر لحظه به رنگی بت عیار درآمد

آن روز علی گفت  شبیخون شده آغاز

نور ازلی گفت شبیخون شده آغاز

صد بار علی گفت و جماعت نشنیدند

باطل شدگان حق و حقیقت نشنیدند

امروزولی طرح شبیخون همه خون است

از پرده برون پرده برون پرده برون است

برخیز که‌جنگ است و جهانی است‌برادر

این فتنه ی آخر همگانی است برادر

نان را بگذارید قلم حرف نخست است

جانم به چه ارزد که دلم حرف نخست است

برخیز برادر غم این فاصله بشکن

اندوه مرا قافله در قافله بشکن

برخيز برادر كه علم دست تو عشق است

دل دست تو امروز قلم دست تو عشق است

امروز علمدار جهان جمله شمایید

در چشم جهان آینه مردان خدایید

دنیا‌همه‌چشم‌است‌به‌راهی‌که‌دل‌آنجاست

درجاذبه‌ی مست نگاهی که دل آنجاست

اینجا دل دنیاست هر آینه دل اینجاست

یکپارچه دل سر به سر آینه دل اینجاست

دل نهضت نورانی آن روح خدایی است

سرچشمه روحانی آوای رهایی است

این نهضت اگر شور حسین است شمایید

این دولت اگر نور حسین است شمایید

امروز بلندای خبر دست شماهاست

فرهنگ و ادب ، علم و هنر دست شماهاست

دشمن شده سردرگمتان نور بتابید

از غار حرا با نفس طور بتابید

محمود برادر! که شکستی صف خارج

بر باد شد از عزم تو اسباب خوارج

ای دست عدالت طلب رهبر عادل

یک دیده به خارج ده و صد دیده به داخل

یاران تو ازجبهه‌ی داخل نگرانند

دلواپس رنگ و دغل فتنه گرانند

بدخواه تو آن‌دشمن‌‌خون‌خورده‌ي مردم

خنجر شده ، خنجر شده برگرده‌ي مردم

از پنجره‌ی ترس نشان می‌دهد اوضاع

هر گوشه به يك گونه تكان مي‌دهد اوضاع

مغشوش نشان می‌دهد احوال جهان را

تا بلکه به بحران بکشد قصه‌ی نان راتوانا

گفتند تورم زده بالا ولی این نیست

افسون کسی پشت سر موج گرانیست

سر رشته‌ی اين فتنه که یک درد قدیمی‌ست

این مرتبه در چند نهان خانه‌ی تیمی‌ست

با آن که تویی ، شهر اسیر نه خودی هاست

خدمت همه آسیب پذیر نه خودی هاست

در راه عدالت خطر گردنه هایی‌ست

در پیکره ی سعی شما روزنه هایی‌ست

هر چند که در آینه روز است برادر

مشکوک به اعمال نفوذ است برادر

یک عده کلافند چه باریش و بی ریش

در خط خلافند چه باریش و چه بی‌ریشا نا

سخت است که از رانت‌خوری دور بمانند

سعی است که تا لحظه‌ی مقدور بمانندوانا

بگذار نمانند که مقدور بسوزد

این زخم ورم کرده‌ِي ناسور بسوزدوانا

وقت است که از  شور عدالت بنویسیم

نی‌نامه‌ی بیداری امت بنویسیم

از ریشه ببینيد که از ریشه درست است

بیدار شدن از رگ اندیشه درست است

از ما کسی این مایه تساهل نپسندد

از اهل خرد ، عقل تجاهل نپسندد

این مایه پریشانی و حسرت نپسنديد

دولت‌شدگان ! غربت ملت نپسنديد

این ملت نستوه همان فاتح جنگ است
دنیا همه چشم است جهان چشم به راهست

برخیز برادر که نه هنگام درنگ است
دنیا همه با توست بسیج است و سپاهست

محمود برادر! كه شكستي صف خارج

بر باد شد از عزم تو اسباب خوارج

مردم همه از جبهه‌ي داخل نگرانند

دلواپس دوغ و دغل فتنه‌گرانند

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه هشتم آذر 1386ساعت 6:33 بعد از ظهر  توسط خليل عمراني  | 

                                                به نام خدا

مردی مرد‌ستان

صدایی به رنگ صدای تو نیست

به جز عشق نامی  برای تو نیست

قلم، سوگوار مردی است که نوشتن از او آسان نیست. مردی بر آمده از آرمان های بلند انقلاب اسلامی وپرورش یافته در دامان اندیشه ی بزرگ امام خمینی «ره» ـ گفتمان عدالتخواهی ـ و فرهنگ آزادگی  وعزت مندی .

او کسی نیست جز استاد فرهیخته ی ما دکتر قیصر امین پور، که نه تنها اهالی شعر و ادب که اغلب  دوستداران  شعر گرانسنگ فارسی، کودک و نوجوان و پیر و جوان او را به نام می شناسند.

استاد دکتر قیصر امین‌پور از پیشگامان و یکی از سه قطب اصلی شعر پس از انقلاب اسلامی بود که هم در عرصه ی ذوق وشوق و سرودن وهم درمیدان علم وادب و پژوهش  سرآمد بود ؛ معلمی به تمام معنی معلم و استادی به حد اکمل استاد بود.

در شعر طرحی نو در انداخت و شعر فارسی را که در اثر تقابل دو نگاه ایدئولوژیکی قبل و بعد از انقلاب اسلامی به نوعی لجاج   معنایی دچار شده بود به مسیر درست اعتدال و رشد و بالندگی باز گرداند.

غزل‌های قیصر که از مضامین تازه‌ا‌ی‌همچون امام‌خمینی«ره»، شهادت،‌ شهیدان، دردمردم و اندیشه‌ی عدالتخواهی و آزادگی سرشار بود در حیطه‌ی زبان نیز نمونه‌ای فاخر از  شعر فارسی را به جامعه‌ی ادب دوست عرضه داشت . دستور زبان عشق آخرین اثر جاودانه‌ی استاد آیینه‌ی اندیشه بزرگ او در تداوم خرد خدا گرایانه‌ی بزرگان شعر فارسی باز بان خاص او و برای زمانه‌ی اوست.

عشق‌،حماسه،عرفان ودرد شفاف انسان خدا باور، اصلی‌ترین مضامین غزل‌های درخشان او دراین کتاب و سایر آثار ارزشمند استاد است و نوسروده ها ی او جایگاهی خاص در ذهن  و زندگی جامعه ادب دوست دارد.

با آن که نیمای‌ بزرگ از میان مردم بر خاست و شعرش سراسر مردمی و مردمگرایانه بود و با آن که شاگردان و پیروان بزرگ نیما در تمام دهه‌ی 40و50 به سرودن اشعاری پخته و سخته در قالب های نو تو فیق یا فتند امّا در طول آن سال ها تا پیش از پیروزی انقلاب شعر نو ما کمتر از دایره ی خواص خارج شد تا خود را به بدنه‌ی اصلی اجتماع ـ مردم ـ برساند ،گویی به دلایلی‌که جای آن در این ـ بهانه نوشت ـ نیست غرابتی سخت میان  آن گونه شعر و مردم وجود داشت.

امّا با پیروزی انقلاب اسلامی و مخصوصا دوران پر تب و تاب دفاع مقدس به ویژه در اشعار نو استاد دکتر قیصر امین‌پور که آرام آرام گام به عرصه‌ی بالندگی می‌گذاشت و در حین راه دست ذوق ‌ها و استعدادهای نوجوان و حتی هم سن و سالان خود را در مسیر رشد و شکوفایی به قلم می‌گشود، شعر نو به زندگی مردم وارد شد وقتی که گفت:

می‌خواستم

                  شعری برای جنگ بگویم

شعری برای شهر خودم دزفول

دیدم که لفظ ناخوش موشک را

                                        باید بکار برد...

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

غیر از شعر، تحقیق و پژوهش ادبی و نقد شعر نیز با نگاه دکتر امین پور فصلی تازه راآغاز کردودر نتیجه‌ی اشاره‌ی او پژوهشگران و منتقدان جوان انقلاب جرات و شجاعت نوشتن یافتندو او خود نویسنده ی چند اثر ارزشمند در این عرصه است تا سرآمدی او در این میدان نیز دیده شود.

او شجره‌ی طیبه شعر و ادب انقلاب اسلامی و از امید‌های بزرگ امروز و فردای شعر و ادب فارسی بود . درخت پر ثمر و سایه  گستری که پرورش شاگردان شاعر، نویسنده و ادیب را وجه همت خود قرار داده بود و از هر فرصتی برای درس و معلمی بهره     می جست.

کلاس درس قیصر به دانشگاه محدود نمی‌‌‌ شد‌  .هر جا او بود کلاس بود ، درس بود و دانشگاه بود باید سرا پا گوش و هوش می  شدی تا از ساغر بی دریغ سخن زلال  او بهره‌ای بیابی ودر آیینه ی ناگهان نگاهش دستور زبان عشق را به تماشا بنشینی ؛ به همین خاطر بود که تنفس صبحش در کوچه‌ی آفتاب،گل‌ها راهمه آفتابگردان کرده بود تا گرد خورشید تابناک وجودش پروانه های اشتیاق باشند.

زندگی روحانی ومعنوی قیصر در حالی آغاز شد ه است که همچنان به حضور جسم و جان جنوبی او در محیطهای دانشگاهی و ادبی کشور نیاز داشتیم. هنوز قلب دانشگاه به شوق گام های مطمئن و استوارش می تپید. هنوز دانشجویان و شاگردانش‌  شربتی از ‌ لب اندیشه‌ی بالا بلندش نچشیده بودند و چشم های مشتاق ، او را سیرندیده بودند .

اوالبته در همواره ی حیات ادبی این سرزمین جاودانه است و در زندگی شاگردان و شاگردان شاگردانش تا همیشه تاریخ خواهد زیست امّا روز هشتم آبان ماه هشتاد و شش که دانشگاه سراسر اشک و آه و ناله‌ی سوزناک استادان؛همکاران و شاگردان دکتر قیصر امین پور‌ و روز نهم آبان ماه که خانه شاعران ایران تجلی گاه‌پیوند این شاعر مردمی بامردم دوستدارش شده بود و‌این روزها که ایران و جغرافیای شعر و ادب فارسی سو‌گوار قیصر شعر معاصر است  به عنوان نقطه‌ی بارز تاریخ ادبیات انقلاب اسلامی خواهد ماند:

دلت‌می‌خواست‌فروردین‌بمانی‌سبزتر ‌بـاشی

و از اندوه دل‌ها ـ راز گل‌ها ـ با خبر بـاش

وسـیع واژه‌هـا را فـرصت آیینه بـخشیدی

 خدا می خواست دریایی‌ترین‌سمت نظر بـاشی

 نـظر دادی  شروعی تازه را آغاز دیگر را

 سلام صبح‌را می خواستی شوق سحر باشی

که«‌عشق‌این بی‌چرا‌تر کار‌عالم‌»‌منتشر باشد

وخود عاشق شدی تا انتشاری شعله‌ور باشی 

تو هستی ؛مثل بودن در رگ بیدار‌ باران‌ها

تو هستی تا طلوع شاخه های پرثمر باشی

                 

 

                                             خلیل‌عمرانی‌«پژمان‌دیری»

                                                تهران‌نهم آبان ماه هشتاد‌و‌شش

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه دهم آبان 1386ساعت 10:5 قبل از ظهر  توسط خليل عمراني  | 
به جاودانگی استادم دکتر قیصر امین پور

دلت می‌خواست فروردین بمانی سبزتر باشی

که از اندوه دل‌هاـ راز گل‌هاـ باخبر باشی

وسیع واژه‌ها را فرصت آیینه بخشیدی

خدا می خواست دریایی‌ترین سمت نظر باشی

نظر دادی شروعی تازه را،آغاز دیگر را

سلام صبح را می‌خواستی شوق سحر باشی

که«عشق آن بی چراترکار عالم»منتشر باشد

و خود عاشق شدی تا انتشاری شعله‌ور باشی

همین دیروز دستم را به دست آسمان دادی

بر این باور که بختم را مجال بال و پر باشی

دلم سرشار بود از سایه‌ی سبز تماشایت

دلم می‌خواست جان روشنم در این سفر باشی

غزل را باز هم تا کودکی گمنام برگشتم

که ای روح غزل،اصل پدر یعنی هنر باشی

پدر!بعد از تو خاموش است چشم انداز زیبایی

مگر باز آیی وزیباترین موج خبر باشی

یقین از قله‌های ناگهان هر صبح می‌آیی

که دستور زبان عشق را آیینه‌تر باشی

تو هستی،مثل بودن در رگ بیدار باران‌ها

تو هستی تا طلوع شاخه‌های پر ثمر باشی

خلیل عمرانی

تهران 8 آبان 86

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه نهم آبان 1386ساعت 6:16 بعد از ظهر  توسط خليل عمراني  | 
 

می خواستم در من صدای تازه‌ای باشی 

حـسی شکوفـاتر، هوای تازه‌ای باشی

با وسعت خاموش شبهایم بیامیزی    

 آوازها را ابتدای تازه‌ای باشی

بعد از خدا تقدیرهایم را تو بنویسی      

 پیغمبرت باشم خدای تازه‌ای باشی

آدم شوم امّا بهشتت را نیاشوبم

 هرلحظه در من ماجرای تازه‌ای باشی

غایب نباشد سیبی از سرشاخه‌ی هستی     

در شاخه‌هایم آیه‌های تازه‌‌ای باشی

برگردم از خودگاه‌گاهی تا غزلهایت  

مضمون به مضمون مقتدای تازه‌ای باشی

می‌خواهم امّا در سکوتی تشنه ناچارم

بنویس تا در من صدای تازه‌ای باشی

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هفتم تیر 1386ساعت 4:3 بعد از ظهر  توسط خليل عمراني  | 

 

دچـار حـادثه خوب روبـرو شده‌ام       

گمان  مدارکه حلاج دارهو شده‌ام

چنان دچارتوهستم که هیچ یادم نیست

که چندمرتبه بابغض همگلو شده‌ام

تومیرسی ومن ازخود...به شیوه حافظ

نیازمندعطشهای جستجو شده‌ام

چقدرروی توخوب است روبروخوب است

جقدرزورق طغیان آرزوشده‌ام

به مهربانی تالاب انزلی شده‌ای

برای من که پر از اضطراب قو شده‌ام

من از نژاد زمین نیستم ولی یک روز

به این جزیره ی پر ماجرا رفو شده‌ام

همیشه آمدنت اتفاق سرشاریست

و این که  با غزلی تازه روبرو شده‌ام

+ نوشته شده در  جمعه یکم تیر 1386ساعت 2:4 بعد از ظهر  توسط خليل عمراني  | 

 

كربلا كعبه‌ي عشق است حريم حرمش

باعزيزي كه پر از يوسف زهراست غمش

 

جان به ميدان متجلي شده، پرمي‌گيرد

عشق درزمزم زهرايي باغ قدمش

 

قامت كيست كه چشم دو جهان همسفر است

باشكوفايي دريا شده پيچ وخمش

 

داغ هفتاد دو آيينه،چه سنگين،چه شگفت

خاك را برده به بي‌تاب‌ترين بيش وكمش

 

بيش،احساس شكفتن،نفس،او به خدا

كم،نگاهي كه به دنيا نظر محترمش

_

علم عشق بلند است،علمداركجاست

آب مي خواهدسالارشهيدان حرمش

 

دست طوفان شده آب  كجا علقمه شد

كه پريشان گذرد برسردريا علمش

 

لاي لاي اصغر لب تشنه، خدايا چه بلند

شعرپرپرشدنش،آيه ي آهوي رمش

 

بال وپر مي زند اين خون شقايق شده،سرخ

آسمان پر شده از موج دم وباز دمش

 

دست در خون خدا برده شگفت است،زمان

تاكه انكاركند اوج وجوداز عرمش    

           

  خليل عمراني            

+ نوشته شده در  سه شنبه سوم بهمن 1385ساعت 10:25 بعد از ظهر  توسط خليل عمراني  | 

چه صدايي ست كه احساس مرامي خواند

 

مثل آوازحرا سمت خدا مي خواند

 

چه شگفت است كه باران صدا مي بارد

 

واژه در واژه غزل هاي رها مي بارد

 

واژه هاطعم اهورايي كوثردارد

 

وحي مي بارد وحس خوش باوردارد

 

باوراين است كه تا قافله ها برگردند

 

واجب اينجاست همه نافله ها برگردند

 

شد مقدر كه رسالت به ولايت برسد

 

دين شكوفا به درختي كه نهايت برسد

 

دين شكوفا برسد آينه لبريز شود

 

عشق درذوق غديرعاطفه انگيزشود

 

دستي ازسلسله ي  نور به بالا برسد

 

اوج من كنت به سرشانه ي مولا برسد

 

هركه مولاي من اويم...ومحمد(ص) مي گفت

 

نور از نورهرآيينه مجدد مي گفت

 

پيش از اين گفت نه يك بار ولي نشنيدند

 

هر چه با صوت رسا گفت علي نشنيدند

 

ولي امروز غدير است و شنيدن جاريست

 

همه جا زمزمه ي روشن ديدن جاريست

 

و شنيديم نبي گفت علي تان مولاست

 

و پس از اين نفس سبز ولي تان مولاست

 

يازده مرتبه اين نور سفر خواهد كرد

 

نسل ها را نفسي تازه خبر خواهد كرد

 

كه غدير آمد تا جاري كوثر باشد

 

چهارده آينه گسترده ي باور باشد

 

باور اين است كه هر لحظه ولايت با ماست

 

از غديري كه نفس هاي هدايت با ماست

 

باز اي همنفسان حس شكوفا دارم

 

بويي از پيرهن يوسف زهرا دارم

 

ناگهان مي رسد آن ماه كه هستي با اوست

 

خم سربسته ي راز است كه مستي با اوست

 

مست مهدي شده ام ساز سكوتي بزنيد

 

در غديري كه شكوفاست قنوتي بزنيد

 

+ نوشته شده در  دوشنبه هجدهم دی 1385ساعت 5:46 بعد از ظهر  توسط خليل عمراني  | 
 

ضامن سلام بال من آهو گرفته است                       

درمن غمی غریب تکاپو گرفته است

من هم کبوترم به خدا بال می زنم

وقتی حرم هوای هیاهو گرفته است

من هم کبوترم چقدر فرق می کند

گنجشک خسته ای به شما خو گرفته است

دارد غریب می رسد آقا به ساحلت

این قایق شکسته که پهلو گرفته است

پهلو! چه گفتم آه! ببخشید خسته را

از بهت واژه ها که فرارو گرفته است

این واژه سالهاست که در مبهمی کبود

رنگ غروب غربت بانو گرفته است

بر من ببخش طاقت تکرار  واژه را

راه مرا زمانه ز هر سو گرفته است

بی راه و بی پناه، من و آستان قدس 

آقا ببخش بال من آهو گرفته است

+ نوشته شده در  سه شنبه چهاردهم آذر 1385ساعت 9:59 بعد از ظهر  توسط خليل عمراني  |